|
شعر جدیدم خوشگله مگه نه عشق فراموش شده تو که میدونی عشق منی دوست دارم واسه چی پس تو میگی میخوام برم دیگه دوست ندارم یادته اون روزا که دستت تو دسته من حالا تو میخوای بری منو نمیخوای دلبر من میدونی من بی کسم تو بودی همه کسم زندیگم تو بودیو حالا من خارو خسم چرا تو لج میکنی ابروهاتو کج میکنی زندگیم تموم شدش برای تو عمر من حروم شدش به پای تو واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم شهرو آتیش بزنم بیام بگم دوست دارم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 21:21 توسط عباس تنها |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 14:7 توسط عباس تنها |
گرچه رفتی اما نگاهت را به خاطر می سپارم + نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386 22:24 توسط عباس تنها |
سلام... سر سنگینی،عیبی ندارد،بهتر از این که بشنوم غمگینی، به فرض که دوستم خودش قانع کننده ترین دلیل دنیاست. خودش کلی دلیل است،راستی ممنون که به شکل معجزه آسایی روز تولدم یادت ماند، شایدم کسی یادت انداخت،اما تبریکت به همه جزیره های کشف شده و کشف نشدۀ دنیا می ارزد. یکمی ذوق کردم، ببین دوستت دارم،یک چیز را باور کنی زیبا به خدا هیچ کسی تورا به اندازۀ من دوست نداره، بگو باورت شد؟ فقط بخاطر این که میدانم وقتی کلاغ های قصۀ مادر بزرگ به خانه هایشان رسیدند، من و تو هم به هم میرسیم. درستش، یعنی هیچ وقت ، یعنی غیر ممکن، یعنی هرگز. صفحۀ آخر را سفید می گذارم تا مثلأ فقطبرای دلخوشی من تو جواب بدهی، با این که میدانم نمی دهی،به هرحال می توانی برای سرگرمی خط خطیش کنی، یا از آن اسکلت هایی که وقتی خود کار یا مداد گیرت می امد ، میکشی بکشی دیگر حرفی نیست،فعلأ با یک بیت شعر که نمی دانم در ذهن کدام شاعر متولد شده تمامش میکنم هرکس که گفت:بهر تو مردم دروغ گفت من راست گفتم که برای تو زنده ام
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 22:23 توسط عباس تنها |
محاکمۀ عشق جلسۀ محاکمۀ عشق بود وعقل که قاضی این جلسه بود، عشق را فراموشی کرد. قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همۀ اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرف داری از عشق قلب گفت: اهای چشم:مگر تو نبودی که هرروز آرزوی دیدن اورا داشتی؟ اهای کوش:مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟ اهای پا ها:مکر شما نبودید که همیشه آمادگی رفتن به سویش را داشتید؟حالا چرا این چنین با او مخالفید...همۀ اعضا روی برگرداندند و به نشانۀ اعتراض جلسه را ترک کردند. تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت:دیدی ای قلب همه از عشق بیزارند .ولی من متحیرم، با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزار داده چرا هنوز از او حمایت می کنی؟ قلب گفت:من بدونه عشق دیگر نخواهم بود وتنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیۀ کار ثانیۀ قبل را تکرار می کند وفقط با عشق یک قلبِ واقعی می توانم باشم.پس من همیشه از عشق حمایت می کنم .![]() + نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386 22:49 توسط عباس تنها |
دلم تنگ است + نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 22:11 توسط عباس تنها |
تو را چون نقش رويا دوست دارم چو عطر پاك گلها دوست دارم منم آن ماهی افتاده بر خاك تو را مانند دريا دوست دارم بخند ای غنچه گلزار هستی كه من خنديدنت را دوست دارم به باغ خاطرم ای لاله سرخ تو را تنهای تنها دوست دارم \افلاطون ميگه:اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه + نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 22:26 توسط عباس تنها |
دارم باز از تو مینویسم که غم تو دلم نشینه دارم مینویسم که سادم و ساده ترینم دارم میخونم عاشقم و عاشقترینم کاش میتونستم بگم از قلبی که شکسته شده کاش میشد بنویسم از این دل که خسته شده کاش میتونستم کاری کنم که تو بمونی پیشم کاش میشد بنویسم کنارم بمون، نرو از پیشم تو رو خدا میخام بگم که بعد تو قلبم بد جور شکسته شده میخام بدونی که دست و پام به غم بسته شده هرشب عاشقونه با اشک چشمام برات میخونم اشک چشمام میرن و میگن، من آخرش تنها میمونم تنها همصدام در و دیوار و این دل پاکم شاید برگردی اما موقعی که من زیر خاکم + نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 1:15 توسط عباس تنها |
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرو مندانه باشد،گریه میکنم با شکوه،مثل اقیانوس،بلند مثل اوذست،او نمی شنود و نمی داند که ماه،خوشبختی مشترکِ همۀ بی ستاره هاست. یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکرِ آشفتۀ من است: چی کار کرد این دلِ سادم که از چشم تو افتادم؟ می خواهم...؟! می خواهم... شوم . فارغ از همه چیز از همه درد فارغ ازهمه دنیا... می خواهم... در دریای وجود تو غرق شوم .می خواهم شادی را که در چشمان زیبایت کرده ای برای ویرانه دلم به ارمغان می اورم... می خواهم... وجودم از شادی تو سرشار شود.تا که از زیبائیهای دنیا را دریابم زیرا سر چشمه زیبائیهای دنیای من تو هستی... + نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 20:53 توسط عباس تنها |
می گویند از صبح بنویس،از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت،باران پنجرۀ چشمانم را شسته است.همه دلشان نقش های مثبت می خواهد وآدم های خوشحال،اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره ام و زرد با طعمِ مطعرِپائیز،که حضورش تنها معجزۀ لحظه های تنهایی من است. قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانۀ دوست داشتنیِ زندگیم از عهدۀ داشتنش براید. سقف اعتماد تعمیری ست،مدام چکّه می کند،آغوش ترانه ها همچنان از عطرِ تن اوکه باید پُرباشد خالی است،نمی توانم با ورش کنم نه رفتنش ونه ماندنش را. مهم نیست تمام سرزنش ها را می پزیرم به بهانۀ تولّدِ حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد وآتش را می سوزاند. + نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 20:50 توسط عباس تنها |
این دل دیوانه همیشه یک پادشاهِ مغرورحقیقی داشته است،اگر ترانه ها ثمرۀ تخیّل بود به جنون نمی رسید،اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی است. خلاصه غم سنگینی ست اگر سرِ نخواستن دلی دعوا باشد. اما همیشه حق با برندها نیست،می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. قرار بود حقیقت را بگویم سخت است،بی علاج است، دانستنش آدم را کم کم می کشد،گریۀ شبانه می آورد، امّا همین است خبر کاملاً نا گوار و واقعی است او یکی رو جز من داشت.... + نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 20:48 توسط عباس تنها |
کجا بودی... کجا بودی وقتی برات شکستم یخ زده بود شاخه گلم تو دستم کجا بودی وقتی غریبی ودرد داشت من تنهارو دیونه می کرد کجا بودی وقتی که از پنجره می پرسیدم این چندمین عابره کجا بودی وقتی تو رو می خواستم که دستات آروم بشینه تو دستم کجا بودی وقتی که گریه کردم از تو به آسمون گلایه کردم کجا بودی وقتی کنار عکسات شبا نشستم به هوای چشمات کجا بودی تولحظه نیازم وقتی می خواستم دنیامو بسازم کجا بودی ببینی من می سوزم عین چشات سیاهه رنگ روزم کجا بودی تشنه چشمات بودم نبودی من عاشق دنیات بودم کجا بودی وقتی دیونت بودم وقتی که بی قرار شونت بودم کجا بودی وقتی چشام به دربود ترانه هام شکایت سفر بود + نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 19:43 توسط عباس تنها |
غرور... غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره می شمارم تنهایی عین یه تبر شکسته برگ وریشه مو سوزونده آفت غرور ازحالا تا همیشه مو اگر بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی من تو خیال تو بودم تو توُ خیال من بودی کاش که میون من وتو.تواون روزا حصارنبود هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود انگارکه تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی یه خلوت ساکت وسرد انگاراسیرمون شده نمی شه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده تو رفتی وحالا دیگه اونور دنیا خونته انگار نه انگار که کسی اینورآب دیونته باید یکی ازما دوتا غرورو می گذاشت زیرپا اروم به اون یکی می گفت یه عاشق واقعی باش حالا که من تنها شدم قدرچشماتو می دونم ولی نمی شه کاری کرد همیشه تنها می مونم کاش توی دنیا هیچ کسی قربونی غرورنشه راهِ دوتا پرنده کاش هیچ روزی ازهم دور نشه + نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 0:25 توسط عباس تنها |
می رم... می رم جای تو این جا نیست عشق تو زیبا نیست رویا نیست می رم جایی که دریا نیست اسم تو رویا نیست غوغا نیست می رم تا تو آروم شبا چشات بسته شه دیواره اتاقت از عکسم خسته شه می رم تا بارون منو یاد تو نندازه می رم یه جای تازه می رم یه جای تازه می رم با چشمای خیس وقلب بی گناه می رم حتی نمی ندازی به من یک نگاه هرجا می رم اما بازم یادت می افتم اینو به همه گفتم اینو به همه گفتمکاش می شد تو ببینی من اینجا چه تنهام وقتی که تو نباشی به هم می ریزه دنیام اینجا کسی نیست با چشمای باز وروشن بی تو چه غریبم من می رم جایی که دریا نیست عشق تو زیبا نیست رویا نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 23:55 توسط عباس تنها |
دل من در میان این کلمات به دنبال کدام احساس است که این گونه زیبائیها را در تو خلاصه کرده چرا باید این گونه درسودای آن لحظه های زیبا.تمام زندگی وروزهای زیبای جوانیم را درحسرت تکرار آن نگاههای سردبسوزانم؟ می خواهم باورکنی که خسته ام. می خواهم باورکنی که این روزها روزهای سختی است اما کیست که باورکنداین خسته دلرا؟ کیست که باورکند دل من در میان این غم ها استوار ایستاده است؟ اما روزی کوهها هم فرو میریزند وجزمشتی سنگ چیزی باقی نخواهد ماند دل من زندانی آن روزهاست. کیست که این زندانی تنها راباورکند؟ وبرای این رگهای خشکیده نفس زندگی باشد. باتمام وجود صدایت می کنم تاشاید نگاهم کنی وچشمان پرازاشکم را ببینی. تا دلت برایم بسوزد. تا یک لحظه کناره من بمانی. آن وقت ازته دل فریاد میزنم وبه توصادقانه خواهم گفت (دوستت دارم) آن وقت شاید دیگر هرگز تنهایم نگذاری شاید.... ![]() + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 0:53 توسط عباس تنها |
|
| ||||||